دیگر طاقتم تمام شده است. قدرت نوشتن ندارم. همه ی استخوانهایم از شدت ضربات وحشیانه و مشت و لگد سربازان گمنام بر پیکر برادرم مجید، شکسته و درد طاقت فرسایش، مرگ را به بزرگترین آرزویم تبدیل کرده است.
بینایی یک چشمم را از شدت ضربه ای که بر سر برادرم ، منصور، وارد کردند، از دست داده ام. استخوان فکم درد می کند. زبانم بریده شده است.
چه می گویم؟! از کدامش بگویم؟! وای خواهرم!!!! او را، پاک معصوم مهربانم را برای امر به منکر و نهی از معروف بردند و چون امرشان به منکرات را نپذیرفت، ...... بیش از چهل روز است که داغش را بر دلم گذاشته اند. مگر چقدر طاقت دارم؟! به کدام داغ و درد بنالم؟! از کدام جنایت حرف بزنم؟! برادرانم را مانند گوشت قربانی از یک جنایت خانه به یک جنایت خانه ی دیگر و از چنگال یک گرگ وحشی به چنگ و دندان یک گرگ هار دیگر می سپارند. یکی یکی خواهرانم را می گیرند و می برند. مثل خواهرم دلارام ، اضطراب حکم شلاق و حبس ، همه ی لحظاتم را پر از وحشت و نگرانی کرده است و مثل خواهر دیگرم مریم ، لحظه ای از درد و رنج زنان در زندان، در خود می شکنم و لحظه ای از فکر وثیقه ای که باید بپردازم. صد میلیون تومان برای مدتی آزاد بودن!!!
کاش قلمم از وقتی عمادالدین ، برادرم را بردند ، نا امید و ناتوان نشده بود تا می توانستم مثل نوشابه ی امیری، جهت اطلاع آنها که خدایشان را با تفکرات احمقانه ی چند بنده ی بی خرد خداوند عوض کردند و گمان می کنند بهای بهشت خیالیشان، جنایت و شکنجه و ظلم و ستم و زور و مال مردم خوردن و اطاعت از ولی فقیه است، می نوشتم.کاش استخوان هایم درد نمی کرد. کاش چشمم نابینا نشده بود. کاش زبانم بریده نشده بود. کاش خواهرم را به قتل نرسانده بودند. کاش مردم کشورم فرق جنایت و برقراری امنیت را می دانستند. کاش در این تصویرها نگاه می کردند و می دیدند کجای این صحنه حضور امام زمانشان را حس می کنند.کاش مردم کشورم در مراسم چهلمین روز شهادت خواهرم زهرا حاضر بودند و به جای گریستن بر زینب و زهرا و ذکر مصیبت های آنها برای خرید بهشت به بهای قطرات اشک ، زهرا و زینب و ابوالفضل و مصیبت آنها را در این زمان با چشم خود می دیدند. کاش مردم کشورم می فهمیدند که هر زن ایرانی که عاشق وطن و مردم ایران است ، امروز یک زینب است . با همان دردی که زینب کشیده بود. با همان ظلمی که زینب دیده بود. با همان داغی که زینب بر دل داشت. زیرا شمریان برادرانشان را می کشند. خودشان را به اسارت می برند. به دخترانشان سیلی می زنند. شلاق می زنند. تجاوز می کنند. کودکانشان را دار می زنند. خمینی راست گفته بود. همه ی ماههای ما از این پس محرم است و همه ی روزهایمان عاشوراست. فقط ما اشتباه فهمیدیم و یا او به عمد نگفت که حسین و زینب و ام البنین و ابوالفضل و سکینه و ..... زنان و مردان ایرانی هستند که ننگ بیعت با یزیدیان را و سکوت و همکاری با شمریان را نمی پذیرند. پس نوحه بخوان ای نوحه خوان. روضه ی ما را بخوان که ثوابش بیشتر است.
ای کسی که می گویی مسلمانی، حتما این را شنیده ای که می گویند یک ساعت فکر کردن بسیار بهتر است از هفتاد سال عبادت مستحبی. و می دانی که هر عبادت مستحب هم که خودش پاداشهای بی حد و حسابی دارد. حتما پای صحبت سخنرانان مذهبی که نشسته ای ، بسیار از این پاداشها شنیده ای. هیچ فکر کرده ای که انسان مسلمان به چه چیزی باید یک ساعت فکر کند که ثوابش از هفتاد سال عبادت مستحب بیشتر باشد؟ مسلما منظور فکر کردن به روزمرگی ها که نیست؟!! اگر این بود که همه ی انسانها در طی یک روز از صبح که بیدار می شوند تا شب که سر بر بالش می گذارند هزار بدبختی دارند که به آنها فکر می کنند و اگر قرار بود هر مسلمانی با یک ساعت فکر کردن ثواب هفتاد سال عبادت مستحب برده باشد یعنی هر روز حداقل به اندازه ی هفتصد سال عبادت مستحب کرده و .... نه! مسلما منظور فکر کردن به روزمرگی ها و بدبختی ها و گرفتاری ها و ... نیست. هر چند درباره ی هر کدام از آنها هم باید فکر کرد و عاقلانه رفتار کرد. خوب اگر قرار باشد مسلمان مقلد باشد و در امور مذهبی هم که چون خودش چیزی نمی داند ، از مرجع اطاعت کند، دیگر چه چیزی باقی می ماند که انسان به فکر کردن به آن این گونه تشویق شود؟!
انسان مسلمان باید خودش فکر کند و همانگونه که خداوند فرموده است خوب و بد هر عمل را خودش تشخیص بدهد زیرا بسیار حرفها هست که به خدا و دین نسبت می دهند در حالی که چنین نیست.
ای که می گویی مسلمانی،
۱- چرا به پیشنماز پول می دهند؟ مگر تو برای نماز خواندن از کسی پول می گیری؟ مگر نماز ، نان است که خرید و فروش شود؟ مگر پیشنماز، یک انسان مسلمان نیست که خودش باید روزی پنج نوبت نماز بخواند و وقتی او نماز خودش را می خواند ، شما پشت سر او می ایستید و نماز می خوانید؟ پس چرا باید حقوق بگیرد؟ مگر شما روی سر او می ایستید و نماز می خوانید که نماز خواندن شما برای او سخت و مشقت بار باشد؟ مگر او کاری اضافه تر می کند؟ مگر در خانه ی او نماز می خوانید که اجاره ی خانه اش را از شما بگیرد؟ آیا کسی که برای نماز خواندنش پول می گیرد به این معنا نیست که نمازش را می فروشد؟ آیا کسی که نمازش را می فروشد از شما با تقواتر و مستحق پیشنماز بودن است؟
۲- چرا باید خمس و زکات و فطریه ات را به آخوند بدهی؟ چرا این مبالغ را به پیشنماز می دهی؟ چرا باید این مبالغ را به سید بدهی؟ کجای قرآن چنین دستوری صادر شده است؟ مگر خودت نمی توانی فقیر و مستمند آبرومند ،زحمتکش و بی بضاعت پیدا کنی؟ از این قشر که به همت مسلمانان بی فکر و اندیشه و مقلد ، در جامعه ی مسلمانان فراوان یافت می شود و روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می شود!قرنهاست مسلمانان خمس و زکات و فطریه می دهند . چرا فقر در بین مسلمانان روز به روز بیشتر می شود؟ چرا اختلاف طبقانی بیشتر می شود؟ هیچ فکر کرده ای که اگر مسلمانانی که هر سال خمس و زکات و فطریه می دهند ، این مبالغ را به جای این که به یک شماره حساب در بانکها واریز کنند یا به پیشنماز و آخوند و ... بدهند ، هر کدامشان به یک خانواده ی مستضعف و فقیر و نیازمند و کم بضاعت و بی بضاعت می پرداختند، هر سال چه کمک فراوانی به چنین خانواده هایی می شد که بتوانند بیمارشان را معالجه کنند یا سرمایه ای اولیه برای شروع کاری داشته باشند یا کودکشان را از دست فروشی باز دارند و به مدرسه بفرستند و یا اجاره ی عقب افتاده ی منزلشان را بپردازند و از چادر زدن در زیر پل یا کوچه پس کوچه ها در سرمای زمستان نجات پیدا کنند؟ اما قرنهاست مسلمانان ، خمس و زکات و فطریه و صدقه و ... می دهند اما به پیشنمازی که می شناسند. یعنی همان که در تمام سال برای هر نمازی که خوانده حقوق گرفته است. نمازی که برای خدا می خواند و حقوقش را از مسلمانان دریافت می کند. یا به آخوند یا ..... می پردازند که این قشر را پولدارتر کنند و طبقه ی فقیر محروم جامعه را محروم تر و فقیر تر.
۳-........
۴-.........
۵-.........
سه و چهار و پنج و .... بقیه اش را خودت می توانی بگویی فقط اگر همان یک ساعت فکر را به این موارد اختصاص دهی. در این صورت است که می توانی دین و مذهب واقعی و هدفش را از آنچه دلالان در طی قرنها گفته اند تشخیص دهی و دینی داشته باشی که با آن به کمال و خدا برسی نه به پستی و حقارت.
بدرود.
مسلمانیم و خداوند را عادل ترین می دانیم. بخشنده ، مهربان و عادل. همان که به هر عمل نیکی حتی اگر به قدر ذره ای باشد به همان میزان پاداش میدهد و به هر عمل بدی حتی اگر به قدر ذره ای باشد به همان مقدار کیفر می کند.
طول عمر آدمی به نسبت فاصله ی زمانی ازل (زمان پیدایش، زمانی که آغازش مشخص نیست) تا ابد(زمانی که انتها ندارد یا زمان بی پایان) به اندازه ی زمان یک پلک چشم بر هم زدن است و خود انسان نیز که در مقایسه با جهان آفرینش( همه ی آنچه تا کنون خلق شده، همه ی کرات و سیارات و منظومه ها و کهکشانها و ....) نقطه ایست که با یک سوزن روی صفحه ای به وسعت یک کشور پهناور ایجاد شده است ، را خداوند عادل و حکیم و دانا و مهربان می آفریند.
و حاج آقای مرشد و خداشناس و ... که در نماز هم به او اقتدا می کنیم چون فکر می کنیم خیلی از ما بهتر بلد است با خدا حرف بزند، این گونه به ما می آموزد که هدف از این آفرینش و خلقت این جهان هستی با این همه نظم و پیچیدگی و سپس آفرینش انسانی که نقطه ای (در این هستی) بیشتر نیست ، این است که به دنیا بیاید. یا کورکورانه و بدون هیچ مخالفتی با کسانی که خود را برتر و خداشناس تر می دانند، حرفهایشان را بپذیرد و خدا را درست همانگونه که آنها معرفی می کنند قبول کند و هر چه می گویند درست است انجام دهد و از هر چه می گویند نادرست است ، بدون این که خودش هیچ دلیلی برای این درستی یا نادرستی جستجو کند ، دوری کند تا به خاطر داشتن این رفتار در مدت زمانی به طول مدت یک پلک چشم به هم زدن، پس از مرگ پاداشی ابدی و بهشتی جاودان داشته باشد و بخورد و بخوابد و لذت ببرد و با خدای بزرگ هم صحبت باشد و با پیامبران وامامان و .... همنشین. و نیز بنا به فرمایشات همین انسانهای مرشد و معلمین والای دینی اگر این انسان ، این یک ذره ی سرکش، در این مدت زمان کوتاه چشم بر هم زدنی ، نخواست مطیع چشم و گوش بسته ی آنها باشد ، اگر سوال کرد و برای پذیرش هر قانونی ، دلیل قانع کننده و منطقی خواست، یعنی همان چیزی که اکثر این مبلغین قدرتش را ندارند و درکش و علمش را نیز، و یا اگر خطا کرد و در این مدت کوتاه زندگی گناه کرد، می میرد و از کیفر متناسب با گناه هم خبری نیست. زیرا چگونه ممکن است مجازات عملی خلاف و گناهی، از انسانی که خداوند خود بارها و بارها گفته است که خطا کار است و مملو از اشتباه ، عذاب جهنم باشد، آن هم تا ابد. یعنی عذابی که هرگز پایانی برایش نیست.
یک قاضی که می خواهد راجع به متهمی حکمی صادر کند اگر مثلا برای چیدن یک گل از پارک ، حکم حبس ابد بدهد ، حتی یک کودک هم می تواند بفهمد که این حکم ظالمانه است و این قاضی ظالم است و هیچ بویی از عدالت نبرده است. و خدای بزرگ و عادل ما را ، یعنی بزرگترین و با انصاف ترین و عادل ترین را، همین مبلغین دینی به موجودی بی عدالت تشبیه کرده اند که در احکام دینی که برای انسان در نظر گرفته ، حکمهایی یکی از یکی ظالمانه تر دارد. و تو که مسلمانی هرگز با خودت فکر نمی کنی این احکام و این دستورات اگر از جانب خداوند باشد باید با حکمت و عدل و انصاف و کلیه ی صفات ذات باریتعالی هماهنگی داشته باشد و هیچ حکم و سخنی از طرف خداوند نیست اگر سخنی و جمله ای از خداوند موجود باشد که ضد آن حکم باشد زیرا خداوند از ضد و نقیض گویی هم پاک و مبراست. و اگر مبلغی بود که چنین احکامی را به خداوند نسبت داد و اگر معلم دینی هست که چنین سخنانی را راجع به خداوند و هدف از خلقت و معاد و .... می گوید در حقیقت انسانیست که یا به جهت جهل و یا برای منافع خود،می کوشد خدا را با عقل ناقص و بی خرد و خدانشناس خود تا حد قاضی مرتضوی و فلاحیان و .... پایین بکشد. و خدایی را تفسیر کند که مثلا حکمی این چنین دارد که اگر انسانی زنا کرد، سنگسارش کنید. بعد وقتی زناکار سنگسار شد و مرد، باز هم چون هنگام زنا، عرش خدا را به لرزه درآورده بوده است و گناه کبیره ای مرتکب شده است ، و دیگر زمان عذر خواهی هم گذشته( و در ازای این مدت طولانی و بی پایان ازل تا ابد انصاف خدا فقط همین قدر بوده که فقط یک مدت کوتاه به اندازه ی یک پلک به هم زدن را به عنوان زمان یادگیری و خداشناسی و یا گناه کردن و عواقب دیدن و پشیمان شدن و توبه کردن و به راه راست هدایت شدن ، در نظر گرفته است) این شخص زناکار را به جهنم می برند که تا ابد به خاطر زنایش بسوزد و عربده بکشد و کمک بخواهد و هیچ فریاد رسی هم نباشد و عده ای از فرشتگان خداوند هم مخصوصا توسط خود خدا برای عذاب دادن، خلق شده باشند مثل مرتضوی و فلاحیان و اژه ای و .... که نه رحم داشته باشند و نه انصاف و نه خدا بشناسند و نه خلق خدا و فقط وظیفه ی عذاب را بفهمند و تا ابد عذاب بدهند و زناکار را به خاطر گناهش که یک بار هم به خاطرش سنگسار شده و مرده و راحت شده ، تا ابد با سنگ مذاب تنقیه کنند!!!
این حرفها و این قصه ها را سالهاست که بر منبرها و در کلاسهای درس و کتابهایشان میخوانیم و می شنویم و باور می کنیم و حتی شهامت نداریم که بپرسیم. زیرا می ترسیم که اگر بپرسیم ،حتی چرا گفتنمان، مساوی باشد با کفر و خدا هم فقط منتظر است کافر گیر بیاورد تا به جهنم سرازیرش کند.
و تو که مسلمانی آیا شده به خود بگویی باید مفهوم دیگری از دین و معاد و عذاب و پاداش و هدف دیگری از خلقت و هستی و آفرینش انسان در کار باشد که با صفات عالی ذات باریتعالی متناسب باشد و نه حکمت خداوند را زیر سوال ببرد و نه عدلش را. نه علمش را و نه انصافش را؟هیچ شده با خودت فکر کنی اگر همه ی ماجرا همین بود که انسان بیاید و بیاموزد و زمین و آسمان را مسخر خود کند و یک ملک خداوند به خاطر سجده نکردن به چنین مخلوقی از درگاه الهی رانده شود و .... بعد همین انسان میلیاردها میلیارد سال دائم بیاید و برود که در نهایت فقط پیروان یک دین و از آن هم فقط پیروان یک مذهب شیعه و از آن هم فقط پیروان یک عقیده ی باور داشتن به ولی فقیه و مرجع تقلید ، مورد قبول خداوند باشند و رهسپار بهشت ابدی شوند( که تعدادشان به نسبت کل جمعیتی که تا کنون خلق شده حتی اگر فقط از طلوع آخرین دین را حساب کنید تا حالا بسیار اندک است) و بقیه گمراه محسوب شوند و راهی جهنم و عذاب ابدی شوند و وقتی قیامت شد و دادگاه عدل الهی برپا شد، عده ی کمی به بهشت و میلیاردها میلیارد انسان راهی جهنم شدند و بعد دیگر فقط یک فضای بزرگ و زیبای کم جمعیت به نام بهشت بود و یک فضای بزرگ بسیار وحشتناک و پر از دود و آتش و فریاد و ضجه به نام جهنم، در آن زمان خداوند چه چیزی را قرار است به فرشتگان مقربش (که قبل از آغاز خلقت انسان از خدا پرسیدند چرا می خواهی انسانی را خلق کنی که ناسپاسی می کند و گناه می کند و خون می ریزد و حال آنکه ما .... و خدا به آنها گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید،) نشان دهد و ثابت کند؟!!
ادامه دارد. بدرود.
پیروان هر دین و مذهبی، دلایلی دارند که دین خود را برترین و خود را پایبند به دین و مذهبشان می دانند . این امری طبیعیست. مسلمانان هم در این امر استثنا نیستند. با افتخار دین خود را اسلام و خود را مسلمان می نامند و دلایل زیادی برای افتخار کردن به دین و مذهبشان و مسلمان بودنشان دارند.
خداوند یکتا و بی همتاست و شریکی ندارد، اصل اول و کلی دین اسلام است. مسلمانان خداوند را عادل و مهربان،حکیم و دانا و توانا می دانند و به طور کلی همه ی صفات خوب، در حد عالی ترین و مطلق را به ذات باریتعالی نسبت می دهند.
اما.......
ای که می گویی مسلمانی، آیا خدایت را میشناسی؟! آیا خداوند را دوست داری؟! پس چگونه روا میداری که هر روز زندگیت را در تهمت زدن به پروردگارت و ناسزا گفتن به او و دروغ نسبت دادن به او سپری کنی؟!!!
انسانی را اگر به جرم توهین به خداوند و مقدسات و محاربه با خداوند و کفر و طرفدار شیطان بودن اعدام کنند، تو که مسلمانی، می گویی حقش بود. استغفار می گویی و خدا را شکر می کنی که زمین از لوث وجود چنین موجود شیطان صفتی پاک شده است. اما خودت را نگاه نمی کنی که در تمام طول عمرت بارها و بارها به خداوند توهین کرده ای؟
می گویی چنین نیست؟! ناسزا نگفته ای و نمی گویی؟!! کدام تهمت؟!!!
کسی تشنه است و پایش شکسته و نمی تواند از جایش حرکت کند. فکر کن شخصی را می بینی که بالای سر این تشنه ایستاده است و آب در دست دارد و می تواند به شخص تشنه کمک کند اما چون آن شخص تشنه به زبان و لهجه ی خودش تقاضای آب می کند ، دیگری به او آب نمی دهد. با این که می داند و کاملا می فهمد که منظور شخص تشنه مثلا از گفتن کلمه ی ( او) همان کلمه ی آب است ، اما اصرار دارد که شخص تشنه حتما کلمه ی آب را کاملا درست بیان کند. اصرار و التماس شخص تشنه لب را می بینی وشخصی را که آب در دست دارد را نیز می بینی که همچنان با علم به تشنگی و عجز تشنه لب از آب دادن به او خود داری می کند. تو به این شخص چه می گویی؟ آیا در ذهنت او را نادان، سنگدل، خودخواه، بی انصاف، متعصب و لجباز و احمق خطاب نمی کنی؟!!
به نماز می ایستی و همه ی فکرت این است که هنگام تلفظ س و ص ، ح و ه، ط و ت ، کلمه و حرف را درست تلفظ کنی. زیرا شنیده ای که تلفظ غلط معنی را تغییر می دهد. اگر شنونده و مخاطب تو یک عرب بود ، تلاش ورفتار تو کاملا صحیح و منطقی بود، اما آیا هنگام نماز ، مخاطب تو یک انسان عرب زبان است که با تلفظ غلط معنی را تشخیص ندهد و منظور تو را نفهمد؟ آیا پروردگار تو علم بر آنچه در ذهن تو می گذرد و مفهوم و مقصود تو ندارد؟ آیا نمی داند که تو عرب نیستی و تلفظ حروف عربی برای تو بسیار سخت است؟ آیا خدای عالم تو، خداوند مهربان و منصف تو همه ی این چیزها را می داند اما همچنان تو باید همه ی لحظاتی که در مقابلش ایستاده ای به ظاهر جملات و کلماتی که می گویی و تلفظ صحیح عربی فکر کنی؟ آیا باید به جای تلاش برای برقراری حس تمرکز و احساس گفتگو با خدایی که عاشق سخن گفتن توست ، به این فکر کنی که موقع گفتن حرف ص ، صوتی بزنی که فرقش با س مشخص شود؟ آیا باید بترسی که اگر ح را مانند ه تلفظ کنی ، نمازت باطل شود زیرا معنی کلمه عوض شده و خداوند حرفت را اشتباه می فهمد؟ آیا با این اندیشه راجع به خدای خود ، نادان و جاهل بودن، بی انصاف بودن ، متعصب بودن و ..... را به خدای خود نسبت نمی دهی؟؟ و آیا آن که تو حاج آقا خطابش می کنی و چنین شرایطی را برای نماز خواندن ، به تو گوشزد می کند، درست در مقابل تو چنین ناسزاهایی را به خدای تو نسبت نمی دهد و تو آیا خاموش می نشینی؟ چرا او را به جرم ناسزا گفتن به پروردگارت متهم و محکوم نمی کنی؟!!!
آنچه گفتم تنها یک نمونه است و من تمام تهمت ها و ناسزاهایی که به خدا نسبت می دهی، ناسزاهایی که مسلمانان به خدا نسبت می دهند، را برخواهم شمرد.
تا پست بعد، یا حق.
چه کنیم؟ دستمان به کجا بند است؟ چه کسی به حرف ما گوش می کند؟ خدا کمکش کند؟
چقدر راحت خودمان را راحت می کنیم! چقدر راحت سکه ای کف دست گدایی می گذاریم که از عذاب وجدان راحت شویم! تا کی قرار است خودمان را فریب بدهیم که انسانیم؟! تا کی بگوییم شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند را یک ایرانی گفته و بر سر در سازمان ملل حک شده است؟! تا کی از هم بپرسیم راستی این شعر که می گویند آن بالا نوشته شده؟ فارسی یا انگلیسی؟ و به خود ببالیم ما ایرانی هستیم. انسان دوست . مسلمان. مومن. با خدا. قبل از این که اسلام طلوع کند ما خداشناس بودیم. و تا کی با این حرفها و صدقه ای که در صندوق صدقات می اندازیم انسان دوستی مان را نمایش دهیم؟
هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. نوشتن که میشود. گفتن که می شود. زن همسایه اگر در خیابان با شوهرش دعوایش شود و کارشان به کتک کاری برسد تمامی اهالی محله ی بالا و پایین و محلات مجاور جمع می شوند. چند ساعتی می مانند. تازه به خانه که رسیدند ماهها و ماهها تا به هم برسیم حرفمان و نقل مجلسمان، نقل دعوای آن دو بیچاره است که دیگر آبرویی هم برایشان نمانده. پای صحبت بزرگترهای فامیل که می نشینیم و تخمه میشکنیم هم خاطرات دعواهایی که همسایه های بزرگترهایمان در زمان جوانی با هم کرده بودند و کتک کاریها و دزدی ها و ماجراهایی که اتفاق افتاده بوده وقتی ما هنوز به دنیا نیامده بودیم را مرور می کنیم که تن آن همسایه ها را هم در قبر بلرزانیم و بگوییم یادمان هست که وقتی ما به دنیا نیامده بودیم شما چه عمل خلافی مرتکب شدید. اما........
افسوس!!!! این روزها هر جنایتی را که می شنویم دو روز بعد حرفش را تمام می کنیم. تا یک نفر بخواهد تکرار کند می گوییم: آهاااااااااااااااااااااااااااانننننن!!! فلانی را می گویی؟!!! آری شنیده بودیم. می دانستیم . قدیمی شده. خیلی دلسوز باشیم می گوییم خدا کمکش کند. خیلی که بخواهیم خودمان را جوشی نشان دهیم و احساسی چهار تا فحش آبدار هم به باعث وبانی ظلم می دهیم. که چه بشود؟!!!
عزیزان دلبندمان منصوری و قصابان و توکلی باید حرف هر روزمان باشند. دانشجویان دانشگاه امیر کبیر و علامه و دانشگاه های دیگر و کارگران و معلمان و اصانلو و ...... دکتر زهرا و ماجرای تاکستان قزوین و بوسه ای که بر طناب دار زده شد و و و .......... را می توانیم که فراموش نکنیم و زنده نگه داریم. نمی توانیم؟!!
می توانیم از دلارام بگوییم. می توانیم بگوییم و نگذاریم فراموش شوند. می توانیم انتقاد کنیم که . نمی توانیم؟!!
پس فراموش نکنیم که انسانیم و بنی آدم اعضای یکدیگرند.
دلارام علی را هم فراموش نکنیم.
از دوست عزیزم مدیر وبلاگ نگاه بی حجاب برای ارسال لینک فوق و دوست خوبم آریا دجال برای ارسال لوگوی زیبایی که در وبلاگ استفاده کردم تشکر می کنم.
تا پست بعد بدرود.
آن روز که برای اولین بار از تو شنیدم و تصویری از تو در ذهنم نقش بست را درست به خاطر نمی آورم. سالها پیش بود. شاید هفتاد سال ! و یا شاید با احتساب همه ی شبهایی که تا صبح به تو اندیشیدم پیش تر از صد سال!
نمی دانم کدام تصویر اول آمد. تصویری از رقص سماع بود یا رقص زیبای دختری نیمه عریان در برابر گاو نری خشمگین! تصویر انسانی در دل شب با دستهایی پر از التماس رو به سوی ماه شب چهاردهم بود یا سجده ی طولانی زنی پر التهاب در برابر خورشید! یا شاید اولین تصویر ، تصویر سجاده ای سفید و سجده ای و نوری که از سجاده تا دل آسمان کشیده می شد!؟
نمی دانم چرا در همه ی این تصاویر که می دیدم تنها تو نقش داشتی، نه گاو نر و نه خورشید. تنها تو نقش داشتی، نه دختر نیمه عریان و نه التماس دستهای ملتمس به ماه. تنها تو نقش داشتی ، نه سجاده و نه ساجد. و از این رو هیچگاه نه از اشک و زاری و التماس انسان در برابر ماه شگفت زده شدم و نه از رقص قربانی تو در برابر گاو وحشی . نه از سجده در برابر خورشید به حس تمسخر رسیدم و نه از رقص سماع. نیاز تو بودی و سخن از تو. و هر کس به زبانی که می دانست با تو سخن می گفت و تو را می خواند. و این همان تصویری بود که از تو داشتم.
پروردگار تو بودی و مذهب، دوست داشتن تو. خالق تو بودی و تو ، عاشق. عاشق تو بودی و قانون، عشق. عشق قانون بود و من، عاشق. و از این رو ، نیاز را و مذهب را و عاشق را و عشق را و قانون را دوست داشتم و از این رو، زندگی را ، با مذهبی که قانونش عشق است به عاشقی که جهان را خالق است، عاشق بودم.
نمی دانم چند سال گذشته است. شاید هزاران سال . هنوز هم، نیاز تویی و خالق تو. و تو هنوز هم عاشقی و مطلوب . اما طالب کجاست؟!معشوق کیست؟ ! اما مذهب؟!!!!!! ولی قانون؟!!!!!!
آری، آری!!! فراموش کرده ایم. ارتباط انسان و عشق و مذهب و قانون و خالق و مخلوق و طالب و مطلوب و عاشق و معشوق را!! آری فراموش شده است علت عاشقی و هدف از عاشق بودن و علت بودن و هستن و شدن.........
اکنون صدها سال است که نه به تو فکر می کنیم و نه به انسان. و از مذهبی حرف می زنیم که نه تو در آن جایی داری و نه هدف تو و نه انسان و نه نیاز انسان. از مذهبی حرف می زنیم که نه مورد پسند خالق است و نه مورد نیاز مخلوق. زیرا .....................قانونش را دزدیده اند.!!!
با سلام بیکران بر شما
جناب آقای خاتمی، با همه ی احترامی که برای شما قائلم و با آن که بر تلاش شما در دوره ی هشت ساله ی ریاست جمهوریتان واقفم، اما ملتمسانه از شما تقاضا می کنم در این مرحله خود را کنار بکشید و به هیچ روی، نامزد انتخابات نشوید.
خودتان خوب می دانید چرا در افسوس و حسرت و اندوه ، چنین تقاضایی دارم. خودتان خوب می دانید که آنها هرگز نخواهند گذاشت شما آنچه را که درست است ، انجام دهید. خوب می دانید که از شما به چه عنوان استفاده می کنند. از سنگ اندازی هایشان با خبرید ، همانگونه که از جنایت هایشان. آنها راه خود را می روند. حرف خود را به کرسی می نشانند. جنایات خود را می کنند. و چه بسا در دوران ریاست جمهوری شما جنایاتی فجیع تر مرتکب شوند و به راحتی بار مسئولیتش را بر دوش شما اندازند. پرونده ی قتلهای زنجیره ای را به خاطر دارید. دیدید که با همه ی تلاشی که کردید باز هم مهره ی اصلی یا مهره های اصلی به محاکمه کشیده نشده و به مجازات نرسیدند. کوی دانشگاه را نیز به خاطر دارید که چه ناجوانمردانه برخورد کردند. و شما خوب می دانید که از چه کسانی سخن می گویم.
خوب می دانید که اگر حتی خودشان مشوق شما باشند تا نامزد انتخابات شوید ، علتش فقط این است که طعم خوش دوران قدرت شما، شوری آش متعفنی که پخته اند را از ذائقه ی ذهن مردم بزداید.
ما مردم درد می کشیم. این را میدانم.اما این درد مقدس است. برای هر دردی، مسکن، مشکل گشا نیست. اجازه ندهید از شما به عنوان مسکن استفاده کنند. درد، علت دارد و اگر قرار باشد به جای یافتن ریشه و علت درد، با مصرف مسکن، درد را مخفی کنیم، علت بیماری، آن ویروس مهلک و باکتری کشنده، آن سرطان ریشه دار یا هر چه که باعث درد است ، بی آن که کسی متوجه آن باشد، روز به روز رشد می کند، پیشروی می کند و انسان را در نهایت به کام مرگی دردناک می کشاند.
بگذارید مردم این درد را با همه ی وجودشان حس کنند. درست همانگونه که خانواده ی خانم دکتر زهرا بنی عامری این درد را می چشند. همانگونه که خانواده های عزیزان دلبندمان، آقایان توکلی ، منصوری و قصابان این درد را مدتهاست با همه ی وجود حس می کنند. اجازه بدهید این درد مردم را وادارد تا علت اصلی را جستجو کرده و در فکر درمان باشند نه تسکین موقت. مسکن وجود شما، هر چند مفید و آرام بخش، اما ریشه ی درد را پابرجاتر و محکم تر خواهد کرد.
آری طفلی شوم به دنیا خواهد آمد. طفلی که حاصل نامبارک و شوم وصلت مذهب خرافه ای و فاشیستی و مسلک سرمایه داریست. بیست و هشت سال پیش که ما ملت، خودمان، در مراسم چنین وصلتی جشن گرفتیم و پایکوبی کردیم و در این جشن ، به جای گوسفند ، انسان قربانی کردیم ، خبر نداشتیم که حتی باعث وبانی کهنسال این جشن ،خودش هم بی خبر است که عروس و دامادی که او در نظر داشته ،ربوده شده و زوج شومی بر سر سفره ی عقد نشسته بودند. ما بر سر عروس و داماد نقل ریختیم و شادباش گفتیم و غافل از آن بودیم که این زوج شوم ، مرام، مسلک ، هدف و حتی جان وصلت دهنده ی ناآگاه خود را هم خواهند گرفت.
آری و اکنون طفلی شوم تر از والدینش، منتظر است تا قدم به عرصه ی این خاک ویران شده بگذارد تا بر ویرانه هایش آواز فتح سر دهد. او به دنیا خواهد آمد و این زوج منتظر فرزند، می خواهند با چهره ی نورانی ، لبخند آرام بخش و تفکرات روشن و صفای قلب شما مردم را غافل کنند تا جنین زشت وشوم این باردار بدسرشت را فراموش کنند و به آسمان آبی و خورشید گرما بخش دل خوش دارند.
آقای خاتمی، خودتان خوب می دانید که در میان این گرگان تشنه ی خون و گرسنه ی گوشت انسان ،نخواهید توانست و نخواهند گذاشت که نقشی بیش از یک مسکن داشته باشید. پس شما را به شرافت انسانی شما ، سوگند می دهم که نقش تسکین دهنده را برای خود شایسته ندانید.
دردی جانکاه است اما، بی مسکن وجودتان، مردم را واگذارید تا به جستجوی ریشه ی درد و درمان این بیماری مهلک مشغول شوند و یا شاید قبل از تولد این نوزاد خونخوار، متوجه او شده و راهی اساسی جستجو کنند و بیابند.
با درود بی پایان برشما.
در میان هزاران وبلاگ زیبایی که قرارگاه روح بی قرار و لحظات بی قراری من هستند، وبلاگی بود که هر وقت می خواستم حرفی بزنم ولی قدرتش را نداشتم( بیان زیبا قدرت می خواهد و کلام شیوا، استعداد) به آنجا می رفتم و حرفهای ناگفته ی دلم را آنجا تحریر شده ، می یافتم. نوشته ها را بلند بلند می خواندم تا گوش جانم بشنود و آرام بگیرم. سپس نظری می نوشتم و تشکری که در قبال آرامشی که گرفته بودم، خاموش و ناسپاس وبلاگ را ترک نگفته باشم. وبلاگ نویس اما به دلایلی نظر سنجی اش را بست و پس از مدتی نوشتنش را نیز تغییر داد. اما همچنان زیبا می نوشت. اما مدتی بعد ، زیباترین تغییر شیوه را دیدم. او خاموش نشده بود. حرفهایش را اما در میان هزاران صفحه کتاب با ارزش به ما هدیه می کرد. روزی که کلوب کتابش را دیدم ناگهان چهره های بیشماری در برابر دیدگانم به تصویر کشیده شدند. دختران و پسرانی که با حسرت در مقابل کتابفروشی های بزرگ ایستاده بودند و ولع سیری ناپذیر کتاب و کتاب خوانی را در خود با چشم دوختن به قیمت کتابها ، کاهش می دادند. جوانانی را دیدم که در کتابخانه ی کوچک شهرستانشان ، قفسه های نه چندان انبوه کتابها را مرور می کردند و نا امید چشمشان به دنبال نام کتابی می گشت.
از آریا دجال می گویم. نویسنده ی توانای وبلاگ از یادداشت های یک نفر دیوانه. و از کلوب کتابی که راه انداخته است. وقت گرانبهایی که صرف می کند تا بهترین هدیه ی دنیا را به همه ی آنهایی تقدیم کند که طالبش هستند. این تلاش ارزشمند برای از میان رفتن جهل و نادانی و دوستی با کتاب و تقدیم هزاران اندیشه ی انسان ساز به همه ی انسانهایی که از بودن در مسیر شدن راه می پیمایند، آنقدر در نظرم زیباست که نمی توانم بی سپاس از آن بگذرم. شعری را به نام او و برای او سروده ام . تقدیم به او و تلاش ارزنده اش. ( گفتم به نام او ، زیرا نام او را در آغاز ابیات قرار داده ام.)
آری تویی رسول هزاران سرود و شعر
آری تویی رسول هزاران پیام و نور
راوی شهر خامش صدها کتاب سرد
رهپوی ساکت و حق جوی دشت دور
یک تن که چون تو، مرد عمل، قد علم کند
بهتر که صد هزار ،به فریاد پر غرور
آن آشیان که تویی نور روشنش
بادا همیشه روشن و ایمن ز ظلم و زور
در این کبود و تیره زمان،جهل فاحش است
تنها دلیل استواری این دشمنان کور
جهل است درد، و کتاب ار مدد کند
شاید امید داشت به فردای پر سرور
آواز جغد شوم ، چو امروز رایج است
باید که نرم ،خو کنیم به آوای بوف کور
لنگ است مرکب و تار است راه و شام
باشد که تا به همت تو، شب رسد به نور.
پینوشت: دوستان از کلیک کردن روی لینک زرد رنگ برای کمک به کودکان بی بضاعت غافل نشوید لطفا. در ضمن من همچنان منتظر هستم دوستانی که مایل به همکاری هستند اعلام آمادگی کنند. از همه ی دوستانی که اعلام آمادگی کردند هم از صمیم قلب سپاسگزارم.
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز
ممنون از همه ی نظراتی که نوشتید و توجهی که مبذول داشتید. و بسیار ممنون از دوستان عزیزی که مشوق بودند و هستند. بدون اضافه گویی ادامه ی طرح را می نویسم. و پس از آن منتظر نظرات تکمیلی و کارشناسی شما دوستان عزیز درباره ی طرح، عملی یا غیر عملی بودنش و در نهایت ایمیل ها یا پیامهای خصوصی دوستانی که مایلند همراهی کنند ، خواهم ماند.
گفتم که ده وبلاگ را در نظر بگیرید که دو وبلاگ سیاسی می نویسند(اولی امور سیاسی و اتفاقات و جریانات سیاسی روز و دومی درباره ی علوم سیاسی چیزی مثل مدرسه ی علوم سیاسی ،نه دانشگاه علوم سیاسی، ) و هشت وبلاگ به مسائلی که نام بردم یا مسائلی که شما مهمتر می دانید و پیشنهاد می کنید، می پردازند. هر نویسنده ی وبلاگ غیر سیاسی در هر پست خود ، نه در پیوندهای روزانه، به مطالب سه وبلاگ لینک میدهد. آخرین پست دو وبلاگ سیاسی و نیز آخرین پست یک وبلاگ از هفت وبلاگ باقیمانده. به این ترتیب خوانندگان هر وبلاگ غیر سیاسی هر بار که مطالعه کننده ی آن وبلاگ باشند علاوه بر دسترسی به مطالب سیاسی و علوم سیاسی به یک مطلب غیر سیاسی دیگر غیر از وبلاگ اصلی هم دسترسی خواهند داشت. اما وبلاگ نویسانی که در این طرح شرکت می کنند باید با هم ارتباط داشته باشند و مطالب را قبل از در پست قرار گرفتن مورد نقد و بررسی قرار دهند . زیرا نماینده ی اقشار مختلف جامعه و دیدگاههای مختلفند. راهکارهای مختلفی برای این هماهنگی در نظر دارم که برای طولانی نشدن بحث موکول می کنم به زمانی که اعضا اعلام همکاری کردند. در آن زمان از طریق میل این راهکارها ی پیشنهادی ارسال خواهد شد. علت این کار را شرح میدهم.
فرض کنید من آدم ناآگاهی هستم و در بند بسیاری از تعصبات یا بسیار مذهبی یا بسیار ساده اندیش یا بسیار در بند تعصبات حزبی و سیاسی و ... یا به طور کلی از همه چیز بی اطلاع و بی سوادم. بر حسب اتفاق به مطلبی بر میخورم. مثلا درباره ی مذهب. جرقه ای در ذهنم ایجاد می شود. سوالاتی برایم پیش می آید و کمی کنجکاو می شوم. کمی مایل و علاقمند به مطلب. به قسمت نظرات وارد می شوم که حرفی بزنم سوالی بپرسم شاید .... خدای من !! چه جنگیست!! روشن فکر و غیر روشن اندیش به جان هم افتاده اند و نظر گذاشته اند. یکی تعریف کرده اما ده نفر به شکل های مختلف نویسنده را حتی به خاطر یک سو تفاهم در درک مطلب یا حتی یک جمله ی اشتباه کوبیده اند. به شکلی که ده حرف درست نویسنده هم به خاطر همان یک جمله ،پوچ و بی اثر شده است. من که سه یا چهار نظر اینچنینی بخوانم یا جرقه خاموش می شود یا خودم. پس چه بهتر که وبلاگ نویسان این طرح حامی هم باشند اگر سو تفاهمی هست یا اختلافی قبل از پست حل شود و باز هم اگر نظری بعد از پست بود در نظرات خصوصی و حتما خصوصی ارسال شود.
مطمئنم با این مشکل بسیاری از ما وبلاگ نویسان مواجه شده ایم. مطلبی را می نویسیم. طول و دراز است به بحث و بررسی نیاز دارد. خودمان هم که باید خلاصه گویی کنیم. نظرات و پرسشهای خوانندگان و پاسخهای ما ناگهان مسیر اصلی حرف را عوض می کند. خسته می شویم. نا امید می شویم. اما فرض کنید که نویسنده به مسیر اصلی سخن ادامه دهد. رشته ی کلامش قطع نشود و وبلاگ دیگری از پرسشهای مطرح شده ، مطلبی استخراج کند مفید و موثر و به خوانندگان ارائه دهد. نویسنده ی وبلاگ اول برای پاسخ کافیست به وبلاگ دیگر لینک دهد و بسیاری هم که آن سوالات برایشان پیش نیامده بوده قبل از ایجاد پرسش در ذهنشان به پاسخی مستدل خواهند رسید. این کمک می کند که بحث باز باشد و مستمر.
از سویی دیگر همیشه کسانی هستند که تازه به جمع خوانندگان یک وبلاگ پیوسته اند. قبول دارید که به ندرت کسی حوصله می کند به سراغ آرشیو برود و مطالب را بخواند. حالا ببینید اگر مطالب مهم آرشیو ها هم در وبلاگها به شکل لینک قرار بگیرند هیچ مطلبی به فراموشی سپرده نخواهد شد.
فکر کنم تا همینجا دوستان عزیز فهمیده باشند که قصد و نیت چیست. توضیحات بیشتر ، نحوه ی دقیق همکاری وبلاگ نویسها و ارتباطشان و سایر پیشنهادها و جزئیات را اجازه بدهید پس از مشخص شدن و به حد نصاب رسیدن تعداد اعضا ی مایل به همکاری که امیدوارم بسیار بیش از حد تصور من باشد، از طریق ایمیل اعلام کنم. تا خواندنش برای دوستانی که مایل به همکاری نیستند ایجاد مزاحمت نکند. ضمنا در این طرح به کسانی که در امور مربوط به سایت و وبلاگ و امور کامپیوتری و فایلهای صوتی و تصویری مهارت کامل دارند ، نیاز کامل داریم. پس هر دوست عزیزی که در این زمینه هم یاری کند ، بی نهایت سپاسگذار میشوم.
از همه ی دوستان عزیزی که در این چند پست همراهی ام کردند و زیاده گویی ها و یا نپخته گویی هایم را تحمل کردند پوزش میطلبم و نیز بی نهایت سپاسگذارم. منتظر اعلام همکاری شما در قسمت نظرات هستم. لطفا دوستانی که وبلاگ ندارند ولی مایل به همکاری هستند نیز در قسمت نظرات خصوصی این مطلب را اطلاع دهند تا راهی برای ارتباط در نظر بگیریم.
بدرود.
اکنون سه شمع به یاد سه عزیز دربند، توکلی منصوری و قصابان روشن کرده ام و تا آزادیشان سه شمع را روشن نگاه میدارم تا فراموشم نشوند. تا هیچ ملعبه ای مرا از یادشان غافل نکند. تا بغضم فروکش نکند. تا قلمم آرام نگیرد. تا روحم به آنچه از جنایت ها و ظلم ها به این عزیزان و به صدها عزیز دیگر همچون آنها تحمیل شده است ، عادت نکند. تا داغم زنده بماند. تا خوشحالی های کاذب زندگی ، مرا از همدردی در غم خانواده های بلا دیده و زجر کشیده ی این عزیزان و همدردی با زجری که این یاران روشن اندیش دبستانی می کشند، غافل نسازد.
یک توضیح مختصر برای دوستانی که از موضوعات مطرح شده در سه پست اخیر بی اطلاعند و فرصت مطالعه ی تمامی این مطالب را ندارند و این پست را مطالعه می کنند.
دادگاهی مجازی را به تصویر کشیدم نه برای متهم کردن کسی و نه برای طناب تقصیر را به گردن گروهی انداختن. فقط تحریکی برای تفکر بیشترمان و ایجاد دادگاهی در وجدان خودمان که به قول دوست عزیز جناب آقای عرب زاده ، کاری کنیم که آیندگان چنین دادگاهی را برای محاکمه ی ما و عملکردمان تشکیل ندهند. می خواهم به یاری همه ی عزیزان وبلاگ نویس کاری کنیم که مشکلاتی که مردم ایران امروز دارند ، واضح و بدون پرده پوشی و یا تعصب و به تدریج و همگام و حتی تکراری ، مطرح شوند، بررسی و نقد شوند و ریشه یابی شوند. اختلافات بین روشنفکران ، کم رنگ تر و هدف مشترکشان، پررنگ تر شود. در نتیجه تلاشمان و نوشتنمان سودمند تر و وجدانمان آسوده تر باشد. خاضعانه بر دست و قلم هر آزاده ای که برای ایران و مردم ایران، یاری سبزش را نثارم کند، بوسه می زنم. این طرح قابل گسترش ، اصلاح و تغییر و تکمیل است.
به نام خالق انسان، به نام انسانیت ، وطن و هم وطن
۱ـ یک خط قرمز پررنگ می کشیم بین ایران و تمدن باستانی ایران و فرهنگ ایرانی و همه ی آنچه به آن افتخار می کنیم، با ایران و مردم ایران و عادات و خصلتهای مردم ایران و مشکلات روحی و جسمی و مذهبی مردم ایران امروز.( نه برای فراموش کردن اصل و نسب و ریشه ی خویش، برای استفاده از آنها و به کار گیری آنها در فرصت و موقعیت مناسب تر)
۲ـ یک خط قرمز پر رنگ می کشیم دور هر حزب و گروه سیاسی که می شناسیم ، با آن مخالفیم، یا موافقیم، در مشکلات گذشته و حال ایران و مردم ایران مقصر بوده اند یا مفید بوده اند و نیز دور همه ی شخصیت هایی که می شناسیم و راه و روش خاصی داشته اند. حرکت خاصی کرده اند. مثبت یا منفی( نه برای فراموش کردن تاریخ، بلکه برای استفاده و درس گیری از تاریخ در فرصت و موقعیت مناسب تر)
۳ـ به جای نگهداشتن ذره بین ذهنمان روی نقطه ها و نکته های مورد اختلافمان با دیگر همکاران، با ذره بین ذهن نقطه ها و نکته های مشترک و هدف مشترک را جستجو می کنیم.
۴ـ هرگز و در هیچ شرایطی سطح دانش خود و خانواده ی خود را و سطح فرهنگ زندگی خود و خانواده ی خود را ملاک و قیاسی برای آنچه می گوییم و می نویسیم و یا می خوانیم قرار نمی دهیم. به بیان دیگر تصویری ، همیشه، از نمونه هایی از مردم ایران در جای جای ایران، از شهرهای بزرگ تا دور افتاده ترین دهستانها، از قشر مرفه تا کارتن خوابها و ساکنین حلبی آبادها، از مذهبی ها و سنتی ها ، آنها که هنوز تابع مقررات قوم و عشیره و قبیله اند یا درگیر تعصبات فامیلی و دیاری هستند تا به اصطلاح فرنگ رفته ها و مجلل ها ، در ذهنمان تجسم می کنیم .
۵ـ از هر ده وبلاگ ، دو وبلاگ به سیاست و مسائل سیاسی می پردازند. یکی مسائل سیاسی روز و دیگری که کارش سخت تر است و مهم تر ، آگاهی بخشی سیاسی را به عهده می گیرد. به عبارتی آموزش علوم سیاسی. نه به گمان این که برای یک عده جوان تحصیلکرده ،درسهای علوم سیاسی دانشگاه را دوره می کند بلکه به این تصور که برای یک بیسواد می خواهد با مثالهای قابل درک و بسیار ساده ، هر اسم و تعبیر سیاسی ، هر نام و هر حزب و فرقه ی سیاسی را تشریح کند. فلان نام سیاسی به چه معناست . به چه عقیده و مرامی اطلاق می شود. حکومت سوسیال، سوسیال دموکرات ، حکومت به شیوه ی سلطنتی یا جمهوری و یا حتی جمهوری اسلامی چه حکومتیست و چه معنا و مفهومی دارد و عقاید و قوانین چنین احزاب و گروهها و حکومت هایی چیست.مشروطه چیست مشروطه ی سلطنتی و خلاصه هر چه که بود و هر چه که هست اما بسیار ساده بدون استفاده از کلماتی که حتی خواندنش برای خواننده ی مطلب سخت باشد چه رسد به درک مطلب.
۶ ـ هشت وبلاگ از هر ده وبلاگ به مسائل دیگر می پردازند. به این ترتیب که یک وبلاگ به مذهب اختصاص دارد. نه فقط صحبت راجع به مذهب اسلام و یا مسیحیت یا مذاهب الهی. هر فرقه و مذهبی باید مورد بحث قرار بگیرد و علاوه بر آن علل پیدایش مذهب نیز مطرح شود. حتی راجع به خدا و خلقت جهان آفرینش و ماورا ء الطبیعه نیز صحبت می شود. یک وبلاگ به اخلاقیات، هر آنچه پسندیده و هر آنچه ناپسند است و بین مردم ما رایج . دلایل و توضیحات و توجیحات پیدایش هر اخلاقی و شکل گیری هر خصلتی در انسان و چگونگی مبارزه با خصلت های نا پسند. نتایج این خصلتها در زندگی فردی شخص و نیز در اجتماع. دیگری به مسائل خانواده می پردازد. اختلافات میان زن و شوهرها و خانواده های هر یک با یکدیگر. اختلاف میان فرزندان و پدر مادرها. نتایج ایجاد یک خانواده ی نا بسامان در شکل گیری شخصیت فرزندان و نتایج منفی آن برای جامعه و ..... از مسائل مادی و اخلاقی و حتی اختلافات سکسی موجود بین زن و شوهرها که از ناآگاهی آنها و نیز عاداتشان حاصل می شود و نتایج سوء چنین اختلافاتی در سطح جامعه.وبلاگ دیگر به تنهایی به مساله ی سکس می پردازد. نقشی که در نوجوانی و جوانی و سپس بین زنان و مردان متاهل دارد. مشکلات ناشی از ناآگاهی های جنسی و سکسی در روح و روان شخص و جامعه . قلم این شخص باید معجزه کند. مبارزه ای سخت است. شکستن سنت ها. حرف زدن راجع به اسرار مگو. اما بسیار مهم است. وبلاگ دیگر راجع به کشورهای خارج از ایران صحبت می کند. درباره ی مفاهیم غرب زدگی، بیگانه ها، شیطان بزرگ و هرچه از حرفها و تعاریف بی محتوا یا اغراق شده از انسانهایی که آن سوی مرزها زندگی می کنند و رفتارهای ناپسندشان بین مردم رایج شده و یا هر چه که واقعیت دارد، هر چه راست و هرچه دروغ . باید با ریز بینی و منطق مسائلی چون تقلید از غرب و خوب بودن یا بد بودن آن و یا علل پیشرفت غربی ها و آیا اصلا پیشرفتی هست یا نیست و .... یکی دیگر از وبلاگ ها به مسائل مربوط به زنان می پردازد. حقوق زنان و آنچه از نابرابری و تبعیض بین زن و مرد در سطح خانواده ها و در سطح بعضی از شهرستانها و یا حتی در سطح کشور و قانون وجود دارد. حقوق زنان باید تعریف شود . چه بسیارند زنانی که وقتی از ایران به خارج از کشور و مخصوصا کشورهای غربی وارد می شوند ، با رفتارهای زشت و زننده ی خود چه در محیط زندگی زناشویی و چه در سطح جامعه ، همین غربی هایی را که در کشور ما میان بسیاری از مردم به بزه کار و عیاش و بی توجه بودن به کانون خانواده و همسر و فرزند مشهورند را متعجب و متاسف می کنند. این نه فقط به دلیل این است که سالها مثل یک فنر تحت فشاری بیش از حد قرار داشته اند و به ناگهان با برداشتن فشار از روی این فنر به ناکجا پرتاب میشوند، بلکه به دلیل ناآگاهی زنان از مفاهیم دموکراسی و برابری زن و مرد و حقوق زنان و ... است. همین ناآگاهیست که همانطور که قبلا هم اشاره کردم ، باعث می شود در کشور ما زنانی از امضا کنندگان کمپین یک میلیون امضا هستند که خود نه فقط نابرابری و رفتارهای مردسالارانه یا زن سالارانه را به نسل بعد می آموزند بلکه بسیاری از حقوقشان را حتی مغایر با دین و یا انسانیت و عرف و .... می دانند. یکی دیگر از وبلاگها به کودکان و حقوق کودکان و تربیت کودکان و مشکلات ناشی از عدم تربیت صحیح کودکان می پردازد. حقوق کودکان نیز و قوانین جهانی درباره ی کودکان نیز. وبلاگ هشتم وظیفه ی سخت بررسی آداب و رسوم را دارد. نویسنده ی پر حوصله ی این وبلاگ باید به جمع آوری اطلاعات راجع به آداب و رسوم رایج بین مردم ایران، اقوام مختلف و شهرستانهای مختلف بپردازد. هر رسمی که مورد نقد و بررسی قرار می گیرد مسلما به یکی از مطالب مندرج در هفت وبلاگ دیگر مرتبط است. این کمک بزرگیست به نویسنده که با اشاره به آنها مطلب را بیشتر توضیح دهد و مثالهای بیشتری داشته باشد و هم کمک بزرگیست به خواننده ی مطلب که صحت و سقم نقد و بررسی رسم و آیینی را که به آن پایبند است رابیشتر مورد بررسی همه جانبه قرار دهد.
در پست بعد نحوه ی همکاری وبلاگ نویسان ، علل این تقسیم بندی ها و راه کارهای موجود برای جذب خوانندگان بیشتر، برای مطالب هر وبلاگ را پیشنهاد خواهم داد.بدرود
